بازگشت به صفحه اول
لحظه
سر ساعت پنچ از سر کار برگشت. تو راه دائم نگران قفل در گاراژ بود. درى که از طريق گاراژ به درون خانه باز
ميشد و با فشار يک فنر قوى خودبخود بسته ميشد قفلش خراب شده بود. زنش از يک هفته پيش بهش گوشزد کرده بود
"اين قفل خرابه ها! اين در فنرى اگه از تو بسته بشه چطورى بريم تو؟ هرچه زودتر درستش کن."
کليد او هم در جواب گفته بود "بايد قفل را کامل عوض کنم. اين تعطيلى آخر هفته ترتيبش را ميدهم. تو نگران نباش. يک
با اضافه هم رو ميخ کنار در آويزون کردم که اگه در بسته شد و قفل شد با کليد باز کنى." هر مسئله کوچک ميتوانست
زنش يک جنجال بزرگ درست کند، يک سردرد واقعى. چند بار گفته بود "عزيزم، سرم شلوغه، کليد اضافه که داريم.
فعلا اگر لازم شد استفاده کن تا درستش کنم."
وقتى که رسيد، ساعت تقريبا شش و نيم بود. از کوچه نزديک خانه که شد از تو ماشين تکمه گاراژ را فشار داد و وارد
شد. البته قبل از آن براى همسايه پشتى که مثل هميشه داشت رو ماشينش کار ميکرد با لبخندى ملايم و تکان دست سلام
کرده بود. تفريح و علاقه اين همسايه اين بود که ماشينهاى کلاسيک را تعمير ميکرد و با قيمتى بالا تر ميفروخت. حالا هم
يکى دو ماهى ميشد که مشغول تعمير يک فورد موستانگ قديمى بود. هر چند منظره يک موتور پر از گريس و
کاربوراتور و لوله اگزوز دودى در پارکينگ خانه همسايه که مثل دل و جگر يک گوسفند سلاخى شده گوشه و کنار
ريخته بود خيلى ديدنى و جالب نبود، ولى مشا هده روزمره کار مستمر اين همسايه بازنشسته براى دميدن روح در يک
جنازه اسقاطى و تبديل آن به اتوموبيلى زيبا برايش فوق العاده جالب بود.
پراند به درون خانه که رفت دلش از گرسنگى قار و قور ميکرد. اول از يخچال يک آبجو خنک بر داشت و تشتکش را
روزى و چند جرعه نوشيد ومشغول کندن لباس شد. همسرش پس از يک مرافعه به خانه پدر و مادرش رفته و او دو سه
گشت و را در تنهايى ميگذراند. بر اساس موضوع و شدت مشاجره تخمين ميزد که زنش تا سه روز ديگر هم بازنخواهد
درحاليکه طبق او اين واقعه را به فال نيک گرفت. دو روز آخر هفته را بدون دردسر همانطور که ميخواست ميگذراند.
را براى شام چه عادت تلفن همراهش را در جيب زيرپيراهنيش ميگذاشت تا مبادا ارتباطش با دنيا قط ع شود فکر ميکرد
بدهد. در چيزى تهيه کند. پس از شستن دستها و آبى به سروصورت زدن يکراست به آشپزخانه رفت تا ترتيب شام
موضوع داغ حاليکه کشوهاى آشپزخانه و يخچال را جستو ميکرد از طريق کامپيوتر کتابيش اخبار را هم دنبال ميکرد.
خبرى اين روزها افزايش سلاح هاى اتمى در دنيا بود.
دلش خورشت کارى هوس کرده بود. براىتهيه اين غذا سير و جعفرى و سوس کارى و پياز و سينه مرغ و شير نارگيل
لازم داشت. دهانش حسابى آب افتاده بود. همه مواد را در آشپزخانه پيدا کرد و تنها چيزى که کم داشت مرغ بود. يادش
افتاد چند تا بسته مرغ يخزده در فريزر تو گارا ژ هست. باعجله درگاراژ را باز کرد و در حاليکه پاى راستش را در
ميان در نگاه داش ته بود بدنش را ماهرانه کش داد و در فريزر را باز کرد و دو تکه مرغ برداشت.
به در همان لحظه اى که چرخيد تا بدرون خانه برگردد ناگهان با شنيدن زنگ موبايل از جا پريد. فى الفور دو تکه مرغ
را دست چپ داد و با دست راست تلفن را از جيب بيرون کشيد و درحاليکه سعى ميکرد هم تلفن را جواب دهد و هم را
آلوده بازنگاه دارد ناگهان دو تکه مرغ سرخوردند و از دستش گريختند. ماهرانه سعى کرد پرنده ها را قبل از اينکه به در
گاراژ داشت گاراژ برسند در هوا بقاپد ولى پايش سر خورد در هوا معلق شد. در همين حاليکه داشت بشدت زمين زمين
درکنار لولا بسته ميشد و او براى اينکه در را هم باز نگه دارد، بطور غير ارادى دست راستش را در ميان ميخورد، در
گذاشتچارچوب .
کرد. تعادلش را از دست داد و به زمين افتاد. در سنگين گاراژ با صدايى مهيب بهم خورد و جادرجا دستش در ميان گير
رعشه اى چون صاعقه در تمام وجودش پيچيد. درد وجودش را فلج کرد، آه جانکاهى کشيد و از هوش رفت.
وقتى که دوباره چشمان بى رمقش را گشود، فضاى گاراژ بنظرش خفه رسيد. حافظه اش انگار کاملا پاکشده بود. چهار
انگشتش در ميان در ناپديد شده و شصت دستش بشدت باد کرده و کبود شده بود. مغزش فلج شده و قدرت فکر کردن را از
سرد دست داده بود. با ديدن منظره هولناک دستش که مانند مجسمه اى خونين در پيکر در گاراژ تنيده شده بود قطره
برگونه اش غلطيد و دو باره در اغما فرو رفتاشکى .
در سينه مرغ را بايد تکه تکه کرده و با روغن زيتون سرخ کرد. البته در حال برشته شدن بايد دانه هاى زيره و خردل
کرده روغن انداخت تا بترکند و رايحه دلپذيرى به خور شت بدهند. در همين حال شير نارگيل و سوس کارى را اضافه را
و بگذاريد مزه ها ترکيب شده و خورشت جا بيفتد.
از رايحه دل انگيز خورشت کارى در خيالش و درد شديد دوباره بهوش آمد. دهانش خشک شده و نگاهش به اثر
دلخراشى که با پوست و گوشت وخون خود آفريده بود دوخته شده بود. روح دستش انگار در جسم در حلول کرده و
هنرى سورئاليستى و نفرين شده در مقابل چشمان حيرت زده اش آفريده شده بود.
بياد همسايه اش افتاد و بياد دوستى اتفاقى که با يک سوء تفاهم درميانشان آغاز شده بود. اولين روزهايى که تازه به اين
محله آمده بودند ي ک بار در ماشين دستش را دراز کرده بود تا دکمه کنترل راه دور گاراژ باز کن را فشار دهد، همسايه
به اين خيال که براى او دست تکان ميدهد سلامش را با تکان دست پاسخ ميدهد. از آنزمان هردو براى همديگر دست تکان
ميدادند بدون اينکه هرگز باهم آشنا باشند و يا نام يکديگر را بدانند.
ناگهان زنگ تلفن همراه توجهش را جلب کرد. طبق عادت دستش را در جيب کرد که متوجه نور مهتابى تلفن که از
دستش پرتاب شده و حالا زير ماشين و دور از دسترسش بود شد. با دقت تمام گاراژ را از زير نظر گذراند تا شايد وسيله
کمکى بيابد. تکمه در باز کن گاراژ با نوک انگشتانش تقريبا دومتر فاصله داشت. جعبه داروها و کمک هاى امدادى همه
روى ميز مرتب چيده شده بود. تلفنش دور ا ز دسترس هنوز چشمک ميزد، شايد پيغامى را برايش ضبط کرده بود.
بغض گلويش را فشرد و از درد ناليد. پژواک فريادى خفيف در گوشش پيچيد. خون بر چارچوب در ماسيده بود. با
انگشتان دست چپ دستگيره در را لمس کرد. در کاملا قفل شده بود. گردنش را کشيد و از کنار ماشين ديوار روبرويش
را نگريست. ساعت يازده و نيم بود.
حتى اگر ميتوانست فرياد کند کسى نبود که به دادش برسد. خانه کناريشان ماه ها خالى مانده و براى فروش گذاشته شده
بود. به فردا هم اميد نداشت. همسايه بازنشسته روزهاى آخر هفته به ماشين دست نميزد. فکر کرد ايکاش لااقل اسمش را
ميدانست.
جلو بدن نيمه جانش از رمق افتاده و هر چه بيشتر در خاک وخون ميغلطيد و تقلا ميکرد، درد را افزون و مرگ خود
ميانداخت. ضجه دردآلودى که از گلويش خارج ميشد ميرفت تا در تاريکى خفه شودرا .