بى خوابى

نبود. خيالش ام مرگ خواب نه! تکون نخور! فقط يک لحظه جابجا نشو تا جا در جا
داشت خوش منو پس خشکت کنم. حالا وقتشه که تقاص مزاحمت نيمه شب و براى
بيحرکت مگس مزاحم را با با صداى بدى! من با يک مگس کش در دست حرام هميشه
نشسته بود و با چشمهاى مرکبش منو ميپاييد، بلند اعلام ميکردم ولى داشتم کردن
مسخرهميکردانگارمگسه عين حکم


PDF
"من"

بهمان اندازه فاش کردن راز "من" کار دشوارى است. اين کار
ميرسد، غير قابل اجتناب که مهمل، مشکل و مسخره به نظر
"من" آنقدر فاصله بگيرم، که هم هست و ااينکه چگونه از
برملا کنم، معماى وجودى من شده بتوانم هويت واقعيش را
است.
نويسنده هستيم را به نوشتن مديونم و وقتى مينويسم "من" هم
خود ميتوانم "من" را است و هم نوشته. در خلسه خلاقيت فقط
را بيشتر رو کرده ام. بنويسم و هربار که مينويسم، دست
زندگى من در همين نابودى تدريجىو خلاصه شده است  معناى
بس


PDF
اولين گناه
نشده  يادگيرى سنگين هرگز کسى در سنى کمتر از من محکوم
استمجازاتتحملبه   .
مامان يک شب درحاليکه اشک پهناى صورتش را پوشانده بود به
بابا گفت: "من که ديگه نميدونم چطورى اى تخم جن رو تنبيه کنم،
هر بلايى بوده سرش  آوردم. اين بچه آدم بشو نيست."
من با من در سر معلوم بود که کار بيخ پيدا کرده بود چونکه
اعمال مورد کار نرفت تا  تکليف مرا يکسره کند و بدين صبح
ميرفتم شد.  سر صبح مامان لباسهام را تنم مجازات ترتيب روز
روشن سگرمه هاى درهم رفته دنبال بابا راه  افتاده، حالا بعد بابا
نبودکجاکرد و  .


                          
PDF
قهرمان

قهرمان يا به خاک افتاده يا در زندان پوسيده است.
و آن را که زير شکنجه، زبان گشوده و اسرار گفته است،
خائن شمرده و از ياد برده ايم.
ميدانيد چرا در ميان قوطى ساردين و سوس گوجه در آشپزخانه
درکنار شربت سينه و آسپرين و لابلاى عکسهاى يادگارى،
کتابهاى ناخوانده هميشه قهرمان لازم داريم؟
چون تنبل، پر توقع و راحت طلبيم


PDF
ما همه چيز داريم

بر خلاف انتظارم نعيم پسر ده ساله برادرم از ديدن فنر جهنده، سوغاتى که از
آمريکا برايش برده بودم سورپريز نشد.
بعد هم گفت: ما تو ايران سلينکى هم داريم. دفعه ديگه که بريم بازار به شما
نشون ميدهم عمو جون يا بقول شما آمريکايى ها .dear uncle تو هرچى
آمريکا داريد ماهم همين جا داريم، بهترش را هم داريمشما .
و راست هم ميگفت. فرداى همان روز در بازار همان اسباب بازى را نشانم
داد. انواع و اقسام سلينکى با رنگهاى مختلف و قيمت بسيار ارزانتر از
آمريکا، البته همه تقلبى، کپى شده از کالاى اصلى و ساخت وطن


PDF
بيوک آقا

وقتى به دوران کودکيم فکر ميکنم پسربچه اى پابرهنه را ميبينم که دائم
دنبال توب دوان است. بهترين سرگرمى همه بچه هاى محل همين دويدن و
شوت کردن توپ راه راه بود. بازى فوتبال رشته اى نامرئى بود که همگى
بچه هاى محل را بهم مرتبط ميکرد، از کوچکترهاى مثل من بگير تا نره
غولهاى ريش و سبيل دار.

قبل از هر بازى غوغايى به پا ميشد. بر سر آرايش و ترکيب دو تيم هميشه
و بقيه قافيه خدا دعوا و مرافعه براه بود. هر چه فحش و ناسزاى آبدار و با
شهر ما که متعفنى با بلد بوديم بار همديگر ميکرديم تا بالاخره بازيکنان دو
دو را مانند سراسر سگرمه هاى درهم رفته ميرفتند و کنارجوى هاى پر
خطواز لجن شدهانتخاب ووزنتيم
موازى سياه برش داده بودند مينشستند و تماشاگر ميشدند تا بازى بعدى.

PDF
گمشده
گرفته . طعم توتون دهانم را تلخ کرده و زهرش انگار تمام وجودم
ملافه ها با حال تهوع و بزحمت خودم را از زير پتو و از ميان را
خلوت سرک بيرون ميکشم و از پشت شيشه کدر پنجره به خيابان
آسفالت کثيف ميکشم. امشب باران لجوجانه همه جا را خيس کرده.
ناودانهاى را شسته و چاله چوله ها را پر کرده و مدام از حلقوم
ديوارها لکه هاى شکسته شره ميکنه پايين. چنگالهاى مجرمش
شيشه پنجره خانه سياه انداخته و آثار انگشت گناهکارش روى رو
ها باقى است.


PDF
يک اثر هنرى

روزى هنرمندى که به تماشاى طبيعت رفته بود، پايش به پاره سنگى خورد. سنگى
خارا و بى شکل پوشيده از نوک هاى تيز و لبه هاى زبر و برنده. در بطن اين تکه
اثرى سنگ ناهموار و زمخت، او زيبايى طبيعى و خالصى مشاهده کرد. آن را برداشت و  خانه برد تا از
هنرى خلق کند .

روزها، هفته ها و ماهها رفته رفته او خشم خود را در تکه سنگ نقش زد و
التهاب روحش را در آن دميد. دردش را در وجود سنگ ريخت و وحشت درونش
را در آن تنيد. اميدهايش را ساييد و عشقش را شکل داد تا سرانجام تکه سنگ خارا
تبديل به مردى برهنه نشسته بر سنگى شد



PDF.
برخورد

يک بارديگرهمان حرامزاده منحرف هميشگى در
با دستش تاريکترين دهليزهاى کابوس افتاد دنبالم. بارها از
نرسيده. بمحض فرارکرده و هنوز که هنوزه دستش بمن
درست در لحظه اى اينکه در حين فرار از نفس افتاده و
سکندرى ميخورم و سرم ميخوره به که دارم به دامش ميفتم،
زمين سرعت ميزنم به علامت ايست تو خيابان لبه جوى و
دلهره ايست و يکهو در عرقى سرد از خواب ميافتم و يا
ميشودتکرارکه مکرارا در خواب برايم ميپرم. اين  .
PDF
لحظه
قفل در سر ساعت پنچ از سر کار برگشت. تو راه دائم نگران
خانه بازگاراژ بود. درى که از طريق گاراژ به درون
از تو گوشزد قفلش ميشد و با فشار يک فنر قوى خودبخود
درستش بسته کرده بود خراب شده بود. زنش از يک هفته بسته
بشه چطورى بريم تو؟ هرچه "اين قفل خرابه ها! اين در پيش
کنزودتربهشفنرى اگه ميشد   ."
نباش. او هم در جواب گفته بود "بايد قفل را کامل عوض کنم.
کردم که اگه در يک اين تعطيلى آخر هفته ترتيبش را ميدهم. تو
بزرگ هر مسئله بسته کليد اضافه هم رو ميخ کنار در نگران
اگر بود کوچک ميتوانست با شد و قفل شد با کليد باز آويزون
شد لازم درست کند، يک سردرد زنش يک جنجال کنى."
"عزيزم، سرم شلوغه، کليد اضافه که واقعى. چند بار گفته
استفاده کن تا درستش کنمداريم. فعلا
>>>>

PDF
حس خطر
بود و مردى که آخر شب در کافه دنجى کنار زن زيبايى نشسته
مشروب ديگه زيرچشمى او را ميپاييد گفت: "ممکنه براى شما يک
سفارش بدم؟"
داره گيج زن با ترديد و با طنازى جواب داد""اوه. فکر نميکنم. سرم
ميره."
ديگه، که مرد با پوزخندى گفت."روز تعطيل براى همين کارهاست
آدم از خودش بيخود بشه و به هيچى فکر نکنه."
لوندى جواب زن در حاليکه با ليوان خالى مشروبش بازى ميکرد با
کنى. خيالات بدى که تو داد: "اى شيطون! نکنه ميخواهى منو مست
کله ات نيست؟"
ميخواهد اين مرد گفت:"نه. نه. من از گفتگو با شما لذت ميبرم و دلم
مصاحبت دل انگيز را طولانى تر کنم. همين."
"سرپس چرا من همش بدلم بد افتاده که يک مقاصد پليدى تو
شماست؟


PDF
عروسک

روز بود. موهاى بهترين روز زندگيم روزيه که مامان ملکه صبارو برام خريد. با اون لباس سفيد بلند که پر از پولکهاى
عروس خورشيد. چشماش آبى طلايش که رو سينه اش ريخته بود آنقدر برق ميزد که وقتى نگاش ميکردم انگار زل زده رنگى
بشم با ميکشيدم رو سينه هاش و خدا خدا آبى بود، از همونا که باز و بسته ميشن. هر روز موهاشو شونه ميکردم و بودم تو
موهاى طلايى، چشماى آبى، لبهاى قرمز و لباس ميکردم مال منم مثل اونها بزرگ بشن. تنها آرزوم اين بود که دست
سفيديکمنهم


PDF
رنگ رويا

نشسته بودند. روزى نه مثل هرروز، دو کودک نوپا تنها و بدور از چشم پدر و مادر رودر روى هم
نشاط کودکانه اشان نشانى کلامى ميانشان ردو بدل نميشد چون زبان نميداستند. اما دست و پا زدن و
جهان موج ميزد، جهانى که به تازگى به جز شادى اين دو نبود. در اين هياهو و شور و شوق تجربه
آن وارد شده بودند.
رنگهاى شاد، در حين بازى ناگهان توپى در ميانشان فرو افتاد که تعجب و شاديشان را افزود. توپ با
بر سياه مى پاشيد، زرد خم خنده را بر چهرهايشان نشاند. بشدت جذب رنگهاى توپ شده بودند. سرخ
ميداد، نارنجى در خاکسترى ريخته بود و شده و سفيد را درآغوش گرفته بود، صورتى سبز را قلقلک
قرمز انگار براى آبى شکلک در مى آورد


PDF
شب خوش شانس

"شما تو بازار جناب آقاى گراند تبريک ميگم! خبر موفقيت شما به گوش همه رسيده. سهامى را که
ساختمان با لبخند در بزرگ بورس هفته پيش خريديد، امروز قيمتش دوبرابر شد." مامور حفاظت
شيشه اى را با احترام براى سرمايه گذار بانک باز کرد.
بود شده دستى را گراند سرش را برگرداند و گفت: "متشکرم راجر. ولى فراموش نکن که هيچ چيز
براه کشيد و درست شانسى نيست. اتفاقى معنى نداره، همه چيز قسمته. " بعد هم لبه کت موهر
افتادتاريک پارککرد و به طرف اتوموبيلش که آنطرف خيابان گرانقيمتش  .



PDF
اولويت

رسيده بود يک روز صبح وقتى چشماشو باز کرد هفتاد ساله شده بود. حالا ديگه وقتش
نوشت. کامل فهرست که به زندگيش نگاهى دوباره بيندازد. پشت ميزش نشست و با دقت
ليست بلندى شدتکتمام اميدها و آرزوهاى دست نيافته زندگيش را تک
.
کرده بود اولين آرزويش در دوازده سالگى بود که با يک نقشه پيچيده و ماهرانه سعى
البته از شکست يک بوسه از دختر همسايشون بگيره که برآورده نشده بود. اين اميد
نچشيده بود خيلى ها بوسه خورده اش آسيب روحى مهمى بهش وارد کرده بود. پس از
نبودهرگزگرفته بود ولى طعم هيچکدام به شيرينى آن که اون



PDF
پيچ

کج شخصيت پيچ، يک پيچ کج و کوله. من اينم. ولى توجه کن! ميخ نيستم ها. ميخها سرشون صافه و
اگه پيچ و خم ندارند، بارزى ندارند. همشون روراست و ساده لوحند، ولى من اينطورى نيستم. ميخها
رو را کارشو انجام ميده، ولى اگه من دارم. محکم بزن تو سر يک ميخ، راحت و بى دردسر و دغدغه
همون با چکش ميتونى صاف و صوف کنى و دوباره بزنى تو سر من، بدتر کج ميشم و کارو خرابتر
کارو با من بکنى درست که نميشم هيچى، کج و معوج تر هم مثل روز اولش کار ميکنه ميکنم.
منهطبيعتميشم. اين ولى ميخ



PDF
قلاب

تجربه بنوشم، بعد از بيشتر طبق عادت قبل از خواب فقط يک جرعه آب
و فهميده ا م آن هم نيمه شب براى رفتن به دستشويى بيدار نوشيدم.
بيدارى که آب در شب به گرفتار يک بى خوابى عذاب آور شده اگر
دردناکشده استمعناى روياى تباه ميشوم. به و
.
ديگه به سرم را رو بالش گذاشتم و قبل از اينکه چشمهامو ببندم، يکبار
کردم که ريسمان عکس يادگارى خودم رو ديوار روبروى تخت نگاه
ماهى را که صيد کرده ماهيگيرى را دور مچ دستم پيچيده و با افتخار
بودمبودم از قلاب آويزان به نمايش گذاشته


PDF
شب کامل

مثبت گذشته از و سلام خودشه. گوشى تلفن را که برداشتم و صدايش را شنيدم هنوز
شام و به احوالپرسى تماسى که هرگز فکر نمى کردم دوباره برقرار بشه. پس باورم
من دادمبزنم، منو دعوت کرد مختصر، بدون مقدمه و قبل از اينکه اجازه از نميشد
ذوق زده جواب بده حرفىيک

پرسيد: "جمعه شب ساعت هشت خوبه؟

"حتما. يک بطرى شراب شيراز هم مياورم که شبمان را کامل کنيم."


PDF
دختر پشت پنجره

هاى متفاوت بود با نگاهى حيرت زده داشت بيرون را نگاه ميکرد. همه چيز اين کشور با جايى که بزرگ شده
گرفته کوچک دور هم جمع بود. خيابان پر از جمعيت بود. هزاران پسر و دختر همسن و سال خودش در دايره
در بودند و در هوا تکان ميدادند. سرها بالا شده و با شور و هيجان باهم بحث ميکردند. بعضى ها پلاکارد دست
عمرش اين همه آدم عصبانى يکجا نديده بودپايين ميرفت و دستها مثل خنجر هوا را ميشکافت.
.
ميزد ولى فکر کرد،"چه چيزى ميتونه مردم را تا اين حد ناراحت کنه؟" فارسى را با لهجه آمريکايى حرف
ميخواند زياد ديده بود. حرف خواندن فارسى را بلد نبود هرچند حروف را تشخيص ميداد. تو کتابهايى که پدرش
حرف "د" انگار دهان گرسنه اش را باز کرده "چ" زنهاى باردارى که سه قلو حامله بودند را به يادش انداخت.
بعضى از حروف الفبا هم داس رو پرچم احزاب کمونيست را بود تا حرف ساکن کنارش را يکجا قورت بدهد.
براش تداعى ميکرد


PDF
سعيد توکل
من واقعى

رقم بچه هم پدر مقامات چند روز پس از تولدم در بخش زايمان دزديده
شده و بزرگ اينطورى و بويى بيمارستان براى اينکه قضيه شدم. پس
نبود، نخورده. براى طبيعى بيخبرم. ببره، نوزادى به جايى درز از اين
اصلا او خود شنيدم که يک هويت مادرم. را که در گهواره نکنه و قبل
بدنيا نمى طر آمدمشدهيک منو حامله اون بچه هم سرراهى کنارى من
نمى شد و حالا ميتوانستم آدم باشم من واقعى من بود و کسى بود خوابيده
اينطورىبه کاپوت من واقعى يک ماسمالى شد. بجاى من اينکه از واقعه
بار با دوتا خا چاشنى نرمال از آب سراغش را نمى گرفت. هولناک،
گوشنتيجه به بابا سوراخدر مامان خلاصهکيست و کجاست، دادند کسى
منخانوادهاگر گفت که زندگى هم در آمده معمولىکه در يک خودم  به
درکودکى يک که شده، باشه، ولى سرنوشت    

PDF
باران سرد

زير تراوش خنکش هزاران بار قدم زدم
سر راه مدرسه بارها خيسم کرد
مشقم را خراب کرد، بخاطرش تنبيه شدم
کف دستهايم از ترکه هاى معلم سرخ شد
بارها مرا مريض کرد
چقدر شربت سينه خوردم و چقدر سرفه کردم
قرص ويتامين ث پرتقالى تو ليوان آب انداختم
و با قيافه عبوس سرکشيدم.
مگر همه بخاطرهمين باران نبود؟

اولين بار زير چترى شکسته دخترى را بوسيدم
و در فاصله تب آلود لبهايمان قطره هايش بخار شد.
اگرآنروز بارانى نبود چرا ذهنم هنوز خيس است؟
چرا نم نم باران در شعرم جارى است؟
چرا در روز بارانى غمگينم؟
شاديم را چرا باران کامل ميکند؟

مگر روزى که عمه از دنيا رفت زير باران گريه نکردم؟
اشک هاى من مگر بار ان را تندتر نکرد؟
اگر باران سنگدل است، پس اين همدردى از کجاست؟

امروز هم ساعتهاست که ميبارد،
روحيه باران غير قابل پيش بينى است.
ديوانه وار خود را به در و ديوار تنهايم ميکوبد،
بر سقف جوانى من ضرب گرفته است.
حالا از درز هاى پنجره نشت کرده
و عکس هاى يادگارم را خيس ميکند.

از پس مه آلود شيشه وجودش را حس ميکنم،
قطره هايش در سرما آرام آرام
بر نوک شاخه هاى لخت و بى برگ يخ ميزنند.
پاييز همه جا را گرفته، برگها همه ريخته اند.
سرمايى طولانى در راه است.
باران اين را خوب ميداند و من هم نيز.